امروز بعداز ظهر میدونید چی شد فافا با مانتوی پاییزی قرمز شال شلوار کتونی کیف مشکی با مقدار کمی ارایش ابروهای دست نخورده رفت پیش پسر همسایشون تا بعد از این همه سال برای اولین بار حضوری حرف بزنن از دور دیدم رو صندلی نشسته بود با تیپ کاملا مشکی با اینکه خیلی استرس داشتم نمیدونم چرا یه لبخند همش رو صورتم بود هرکاری میکردم نمیتونستم نخندم رسیدم پسرهمسایه انگار شوک بود از دیدنم اونجور که خودش بعدا گفت ش
سلام صد سلام به سرباز وطن و سلام به دوستای گل بلبلی خودم خوبین زیر بار کارهای عید له شدید مثل من به سلامتی این چند روز خونه ایکس ایگرگ زد وای... رفتم دیدم به به خونه هاشون تمیز کارهای عیدشونم تموم شده راحت لم دادن چایی میخورن تو دلم هی میگفتم خوش بحالشون حتما من مامان تنبلیم یا کارامون کند انجام میدیدم اینا زرنگن بعد که دقت کردم پرس وجو کردم از خودشون دیدم نه بابا اینجوریام نیست مثلا یکی دست به دی
برچسب: نویسنده: پویا حسینپور تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 23:26
براي اولين بار موهامو رنگ كردم اينم يكي از موارد قاطي مرغ ها شدنه:)دوران مجردي نه علاقه ايي به رنگ داشتم و نه چارچوبي مه برام تعريف شده بود حجب حيا خجالت اجازه اين كار رو بهم نميداد خلاصه كه با نظر نفسي و اصرار ايشون موهايمان را رنگ كرديم باشد كه جيگرتر شويم
گقتم بيام بنويسم بماند يادگاري
سللللللللللام به دوست عزیزتر از جانم و سلام گرم و صمیمانه خدمت دوستانی که چراغ اینجارو هنوز روشن نگه داشتن گرچه اکثرا همچنان خاموش هستن بعد از چهارسالخوب برم سر اصل مطلب اول بگم که همین دو سه تا کامنتی که از دوستان گرفتم و دیدم که برخلاف بی معرفتی های من همچنان پیگیر اینجا هستن من را بر ان داشت که بیام ور دلتون باز پچ پچ کنمدوم اینکه یه عااااااااالمه بغبغو دارم از مراسم خواستگاری بله برون وااااااا
اون سال يادمه ماه رمضون بود و شب قدر بعدها فكر كردم خدا تو همون شب قدر با دعاهايي كه كردم سرنوشت منو نوشت سرنوشتي كه هيچ وقت اون موقع هل فكر نميكردم وقتي از مدرسه ميام پسر همسايمونو ميبينم كه هميشه چشمش به منه و من مغرور به قول خودمون نوك دماغ بين از كنارش رد بشه و بعدا همين پسر بشه شوهرش
خدارو شكر براي اين سرنوشت
خدا رو هميشه خيلي دوست داشتم و دارم شده گاهي دلگير بشم يا غر بزنم اما هميشه اخر اخر
ما از امروز به طور جدي ميريم دنبال تالار براي عروسي به اميد خدا دعامون كنيد يه جاي خوب پيدا كنييم خودم كه فكر ميكنم به گذشته هنوزم باورم نميشه دوران اون سختي ها دلشوره ها گذشت چه صبري داشتيم ما واقعا براي مزه ي قضيه هم ميخوام با خودم خوراكي ميوه از خونه ببرم كه از اين تالار به اون رتالار ميريم كف نكنيم خيلي خيلي سعي ميكنم كه تو لحظه زندگي كنم و اطرافيانم روم تاثيري نداشته باشن تا با تمام وجود از ا